نويسندگان

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]

- پاشو پاشو گلی....

تو هال خوابیده بودم. چشمامو که باز کردم، خانم گلی رو دیدم. خیابان ولیعصر، طالقانی.

پارسال روز قدس، دهنی ازم سرویس شده بود که گفتم تا عمر دارم با روزه تو آفتاب راه نمیرم! حالا بابا میخواست بوسیله خانم گلی توی من عشق رفتن ایجاد کنه.

نقشه رو برداشتم تا مسیرم رو انتخاب کنم. از ایستگاه ولیعصر تا محل استقرار عصر ململی راه کمی بود، اما کی میخواست مترو و نماز و آفتاب و ... تحمل کنه؟ پارسال داشتم میمردم. میخواستم بمیرم . برای همین نرفتم.

ململ میخوند: با مهربونی خندیدن ، زندگی مون قشنگ تره !! ( یه چی تو همین مایه ها!!)

بعد شعر خانم گلی گفت : اسرائیل ، ای اسرائیل . چرا جنگ ؟ با مهربونی زندگی قشنگ تره...

خندیدیم. گفتم کاش همه چیز به همین سادگی بود. همه چیز کودکانه ...

.

.

سفره سحر رو می انداختیم. دادشم گفت : گلی!!

ایندفعه فاطمه امینی مهمون برنامه سحر بود. با لباس خودش. و صدایی بینابین!

اما نگم از مجری....! همون که از خانم گلی متنفره... همون که تو برنامه 22 بهمون نزدیک بود کفششو دربیاره و دنبال گلی کنه! آخه این همه مجری،چرا این؟!

خانم گلی از وجود اینجور برنامه های کودکانه ابراز خوشحالی کرد.

خانم مجری گفت : ما همیشه از مهمونامون میخوایم تا خاطره اولین روزه شون رو تعریف کنن.

بعد مغرضانه پرسید: شما یادتونه آخرین بار کی روزه گرفتید؟!

خانم گلی گفت : بله . دیروز بود. آفتاب هم بود. خیلی سخت.

میخواستم مجری رو خفه کنم. صداقت کودکانه خانم گلی رو ول کرده و بهش تیکه می اندازه. خوشش نمیاد دختری تو این سن اینطور صحبت کنه. خب نیاد. نباید که باهاش دشمنی آشکار داشته باشه.

و خانم گلی خاطره اولین روزه اش رو تعریف کرد. اینکه بچه بود و میخواست مثل بزرگا روزه بگیره، مامانش نمیذاشت.

اما در آخر اجازه داد به این شرط که تو کل روز بدخلقی نکنه و سر هر چیزی غر نزنه. سحر مثل همه بلند شه و هر غذایی که هست بخوره .

این واسه خانم گلی سخت تر از روزه بود! خلاصه تحمل میکنه و موقع افطار به توصیه باباش صبر میکنه اذان تموم شه و بعد بخوره، با اشک و خنده روزه اش رو باز میکنه...!!

لینک دانلود همین چیزایی که نوشتم(5 دقیقه از برنامه):

http://www.4shared.com/file/Lnz2MoyE/VTS_51_1.html

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]

 

 

[ ۱۳٩٠/٥/٩ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]

مصاحبه همشهری بچه ها با فاطمه امینی " خانم گلی"

یک خاطره با مزه از عصر بخیر بچه ها

هر روز برای من خاطره است ولی خاطره هر روز من خنده ههای آقای تهیه کننده است . چون هر دیالوگی که ما می گوییم آقای سلامیان از خنده غش می کند و ما هم خنده مان میگیرد و من مجبورم خنده ام را به زور نگه دارم و گاهی احساس می کنم دلم از خنده می خواهد بترکد.

کلا عوامل رژی و پشت صحنه همه خنده رو و شاد هستند و هر اتفاق کوچکی برای ما خاطره می شود.

بچه ها در خیابان چه برخوردی با شما دارند؟

من توی مدرسه هم با بچه ها تئاتر کار میکنم. یک بار مدیر داشت با من خیلی جدی راجع به موضوع مهمی صحبت میکرد، یکهو یکی از پسربچه های کوچیک مدرسه از دور رو به من داد زد : ململ، ململ!

بعد مدیر خیلی عصبانی شد و آن بچه را دعوا کرد و گفت : یعنی چی؟ چرا به خانوم میگویید ململ؟ ململ یک ببعی است! و من آنجا خودم خنده ام گرفت!

کلا بچه ها به من غیر از گلی ، ململ هم میگویند. گاهی هم می گویند ململ گلی!!

گلی خانم چقدر شبیه شماست؟

شخصیت گلی شخصیتی است که من از بچگی باهاش بازی کردم . الان هر کی از من میپرسد چند سالت است ، میگویم ده سال!در برنامه هم من خودم را بازی می کنم؛ فاطمه امینی کوچولوی هفت هشت ساله را اصلا نقش بازی نمیکنم.

یک خاطره از بچگی  خودتان بگویید

من همیشه در بچگی دوتا عروسک یا دوتا ماشین داشتم که با آنها بازی میکردم. همیشه دوتا اسباب بازی مقابل هم قرار میگرفتند. همیشه جای این دوتا حرف میزدم.جای عروسک های مختلف حرف میزدم و برایشان قصه می ساختم

یک پیغام هم از اینجا به بچه ها بدهید

یک جوری زندگی و کار کنند که 20 سال بعد بگویند چقدر عالی زندگی کردیم.هر چیز را دوست دارند از بچگی شروع کنند و هیچ وقت در هیچ مرحله ای خنده را فراموش نکنند ، چون خنده همه چیز را هموار می کند.


[ ۱۳۸٩/۱۱/٦ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]

این شما و این هم عکس های برنامه ململی :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ فاطمه ]
درباره وبلاگ

امکانات وب